سوخت در آتش و خاکستر شد وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست اشک حسرت شد و بر خاک چکید
آن همه عهد فراموشت شد؟چشم من روشن روی تو سپید
جان به لب آمد در ظلمت غم کی به دادم رسی ای صبح امید؟
آخر این عشق مرا خواهد کشت عاقبت داغ مرا خواهی دید
دل پر درد مرا مشکن که خدا بر تو نخواهد بخشید
پشیمان
وفادار تو بودم تا نفس بود دریغا هم نشینت خار و خس بود
دلم را بازگردان بازگردان همین جا سوختن بس بود بس بود
۱۳۸۵/۲/۱۲
من به هر جا که قدم بگذارم من به هر سو که نظر اندازم
همه جا چهره توست همه جا خاطره دارم از تو
خدا حافظ . . .
گل همواره در یادم
خداحافظ . . .
نگار من تو چون شیرین و من از نسل فرهادم
خداحافظ . . .
ای که حتم دارم مرا از یاد خواهی برد
ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ . . .۱۵/۱/۱۳۸۵
می گذشتم از کران آرزوهای محال
می دویدم می دویدم چون غزالی تیز پا
تا شدم گم در حریم آن دل بی انتها
عاقبت من کوچه بیگانگی را یافتم
یافتم بیگانگی را زندگی را باختم
۱۳۸۴/۱۲/۲۳
یارب از بهر چه آخر به جهان آمده ایم
ما که از شدت بیداد به جان آمده ایم
کو گل و باغ و بهاری که به ما می گفتند
ما مگر بهر تماشای خزان آمده ایم
بلبلان درغم گل نوحه سرایی دارند
از غم و حسرتشان ما به فغان آمده ایم
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در حیرتم از مرام این مردم پست
این مردم زنده کش مرده پرست
تا شخص بود زنده کشندش به جفا
وقتی که بمیرد ببرندش سر دست
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
زندگی تو مرگ من بودی
مرگ من شاید زندگی باشد
آه ای مرگ مرا دریاب
شاید در تو آسودگی باشد
۱۳۸۴/۱۲/۲۳
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم بر شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از حسی وزیبایی
ومن در پیش چشمان تو مشتی از خاک گلدانم
تو در یایی ترین آبی آرام و بی پایان
ومن موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تومثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
ومن در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
ومن تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ ودور و نامعلوم
ومن در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبی ات دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
ومن خواب تو را می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
ومن مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی ومن گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
ومن تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شب است و نغمه مهتاب ومرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز می گردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
ومن امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم![]()
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
۱۳۸۴/۱۲/۱۰
از تو و فاصله با تو از تو و حضوری دلتنگ
تنها مونده بغضی سنگین که تو سینه می زنه چنگ
این غم پنهونی من تو ندونستی چه تلخه
این تو خود شکستن من تو ندونستی چه سخته
کاشکی بودی تا ببینی لحظه هام بی تو می میرن
واسه با تو نبودن انتقام از من می گیرن
حالا هم صدا با یادت شعر موندن و می خونم
می دونم که ناگزیری اما منتظر می مونم
۱۳۸۴/۱۲/۵
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست
این چه شمعی ست که جان ها همه پروانه اوست
فرموده های امام حسین(ع):
امت من با چشمانی که برای من اشک می ریزید به نا محرم نگاه نکنید،با دستانی که برای من سینه می زنید کارهای خلاف انجام ندهید،با زبانی که نام مرابرلب می آورید دروغ نگوییددر غیر این صورت از دوستداران من نخواهید بود.
روی تو مرا قبله راز است حسین جان
کوی تو به از ملک حجاز است حسین جان
چون شمع شب افروز دل خسته عشاق
از عشق تو در سوز و گداز است حسین جان
هر کس به کسی نازد و ما هم به تو نازیم
چون عشق تو سرچشمه ناز است حسین جان
از بس که بود سفره احسان تو رنگین
دست همه سوی تو دراز است حسین جان
با آرزوی توفیق زیارت کربلا برای شما.![]()
۱۳۸۴/۱۱/۱۳
به من بیاموز چگونه زیستن را
خود خواهم آموخت چگونه مردن را
وااااااااااااای تولدم مبارک
الهی ۱۰۰۰۰ساله بشم!!!
۱۳۸۴/۱۱/۱یادش بخیر پارسال همین موقع در حال
جوجه کباب خوردن بودیم.
وای اصلآ نمی تونم فکرش و بکنم یک سال دیگه هم گذشت...
فکر می کنید به چه قیمتی؟
خوب معلومه به قیمت از دست رفتن قدری از عمرم...
راستی کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدیم کاش خدا قبل از خلق کردن بنده هاش اول رضایتشون رو می گرفت !!!
به نظر من اگه کسی هم می خواست نظر بده هیچ کس راضی به دنیا اومدن نبود حتی اونی که هیچ آرزویی نداره !!!
به هر حال این دو روز عمر هم می گذره باید غصه نخوریم!!!
آری آغازدوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
۱۳۸۴/۱۰/۲۴
آمدامابی صداخندید و رفت
لحظه ای درکلبه ام تابید و رفت
آمداز خاک زمین اماچه زود
دامن ازخاک زمین برچید و رفت
دیده ازچشمان من پنهان نمود
از نگاهم رازها فهمید و رفت
گفتم اینجاروزنی ازعشق نیست
پیکرش ازحرف من لرزید و رفت
گفتم ازچشمت بیفشان قطره ای
ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت
گفتمش من را مبر از خاطرت
خاطراتش را به من بخشید و رفت
۱۳۸۴/۱۰/۲۴
تا حالا دلت تنگ شده آنقدر که از فرط دلتنگی نتوانی گریه کنی ووقتی که دلت می خواهد گریه کنی مدام چشمهایت را بمالی ودریغ از یک قطره اشک .یا از دلتنگی بمیری وتا اشکت بخواهد سرازیر شود یکی باشد که تو نتوانی در حضورش گریه کنی.
یاآنقدر خدا خدا کنی که باران بباردوتو بی چتر مسیری را که هر روز می رفته ای طی کنی تا کسی نداند که اشک است یا باران.
یا مدام دل دل کنی تا شب از راه برسدوکسی اشکهایت را نبیند،مثل الآن من که تا به ذهنم دلتنگی تو خطور می کند دلتنگ می شوم واز فرط بدبختی نمی توانم گریه کنم...
خوش به حالت که یکی هست دلتنگ دلتنگی هایت شودو مدام از خودش بیشتر نگران توست...خوش به حالت که کسی نیست تا دلتنگ دلتنگی هایش شوی تا مجبورت کندزیر باران مسیری را گریان بروی آن هم بی چتر تا آنهایی که آمده اند از باران سهم دلتنگی هایشان را بگیرندنفهمند که تو گریه می کنی آن هم برای دلتنگی های دیگری یا اینکه مجبور شوی دعا کنی هوا تاریک شود وتودر گوشه ای خلوت دلتنگی های دیگری را زار بزنی...خوش به حالت!!!
این بار می پرسی برای چه؟؟
بخاطر اینکه از دلتنگی های کس دیگر نمی شنوی یا اصلآ دلتنگی را برای خودت آنقدر کوچک کرده ای که نتواند تو را مشغول کندو تنها خودت هستی وخودت،،،اما من تا به دلتنگی تو می رسم از همه چیز غافل می شوم حتی خودم.
شاید باور نکنی اما همیشه یک راه برای پرسه زدنم هست ویک مسیر که یا بارانی یک روز را نشانم می دهد ، یاتاریکی شبی را که از دلتنگی تو پرم.
تو که تا به حال دلتنگ نشده ای تو که راه های زیادی رابلد نیستی،تا از دلتنگی دیگران سراغ بگیری.
اما من مدام دلتنگ توام ، ومدام از این روز بارانی به تاریکی شب فکر می کنم...
حالا که دلتنگم....بگذریم.
۱۳۸۴/۱۰/۶
خدایا ...
به من توفیق تلاش در شکست صبر در نومیدی دین بی دنیاعظمت بی نام وعشق بی هوس عطا کن...![]()
خدایا...
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ به بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.
۱۳۸۴/۹/۲۶
نمی دانم تورا بخوانم که بر گردی یاخودم رادعاکنم که بیایم؟
از این بسوزم که نیستی یا از آن بنالم که چرا هستم؟